بي تو غروب ها كه دلم تنگ مي شود

حتي سلام، زمزمه ي جنگ مي شود

بانو ببخش دست خودم نيست گاه اگر

آيينه ات مواجه با سنگ مي شود

دركم كن اي صبور مقدس كه باز هم

از فرط غصه حوصله ام تنگ مي شود

با ما چه ها نكرد خدا كه به خواستش

آغوش هم به دوري فرسنگ مي شود

در حسرت صداي تو گوشم تمام شب

حسرت كش شنيدن يك زنگ مي شود

از ساعتي كه لحظه شمار صداي توست

تا صبح، قلب کوچکم آونگ مي شود

آن قدر گريه مي كنم آن قدر گريه كه

از موج اشك، چشم شفق، رنگ مي شود

حتي صداي من كه شبيه فرشته هاست

از گريه مثل زاغ بدآهنگ مي شود

لب هاي من كه غنچه ي شب بوسه هاي توست

بي بوسه ي تو صخره ي گلسنگ مي شود

اي معني دقيق من از من سفر نكن

بي تو دلم براي خودم تنگ مي شود٭










٭اين روزها


پنجشنبه دوازدهم اسفند 138913:3 سیامک |