[50. بي تو دلم براي خودم تنگ مي شود]






بي تو غروب ها كه دلم تنگ مي شود

حتي سلام، زمزمه ي جنگ مي شود

بانو ببخش دست خودم نيست گاه اگر

آيينه ات مواجه با سنگ مي شود

دركم كن اي صبور مقدس كه باز هم

از فرط غصه حوصله ام تنگ مي شود

با ما چه ها نكرد خدا كه به خواستش

آغوش هم به دوري فرسنگ مي شود

در حسرت صداي تو گوشم تمام شب

حسرت كش شنيدن يك زنگ مي شود

از ساعتي كه لحظه شمار صداي توست

تا صبح، قلب کوچکم آونگ مي شود

آن قدر گريه مي كنم آن قدر گريه كه

از موج اشك، چشم شفق، رنگ مي شود

حتي صداي من كه شبيه فرشته هاست

از گريه مثل زاغ بدآهنگ مي شود

لب هاي من كه غنچه ي شب بوسه هاي توست

بي بوسه ي تو صخره ي گلسنگ مي شود

اي معني دقيق من از من سفر نكن

بي تو دلم براي خودم تنگ مي شود٭










٭اين روزها


[49. دلم تنگ است]




ميگويند در وصال چيزي براي نوشتن نمي ماند

و در فراق بهتر مي شود نوشت 

البته بعد مسافت اين فراق هم حد و حسابي دارد!


[48. دان هرالد]




البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد .





اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.

همه چیز را آسان مى گرفتم .

از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.

فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.

به مسافرت بیشتر مى رفتم.... از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.

بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر .
مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.
اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.

اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.

من هرگز جایى بدون یک دماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم.

اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم .

دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.

بیشتر عاشق مى شدم.. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.

پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.

سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم.

 در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم.

زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید:
"
شادى از خرد عاقل تر است"


                                                                                                             "دان هرالد"




دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف کرد

 

 

 

 

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم  که این  دریا  چه موج  خون فشان دارد

 

 

[46. می خوانمت]

 
 
 
 
 
 
آن خطاط سه گونه خط نوشتي
يكي را او خواندي و نه غير
يكي را هم او خواندي،هم غير
يكي را نه او خواندي و نه غير
 
آن خط سوم تویی
                         
                           می خوانمت
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

[45. عنوان ندارد]

صبح باید زود بیدار بشوم تا زود به مترو برسم که زود تر به استگاه اتوبوس برسم تا سوار اتوبوس اول بشوم که زود تر برسم امروز کار زیاد است باید زود تمام کنم که زودتر سوار تاکسی بشوم که زود به ایستگاه سواری ها برسم و زود به شهر بعد بروم و مثل همیشه دیرم میرسم باز هم دیر شد باید زود تمام کنم همه عجله دارند که کارشان زود تر تمام شود که بروند باید به همه برسم کار که تمام میشود دیر وقت است زود راه می افتم که به اتوبوس برسم و از آنجا به مترو می دانم کجا بایستم که زود تر سوار شوم واگن سوم، در سوم زود تر به پله ها میرسم قبل از همه، و به پله های بعدی زمانی برای ایستادن نیست فقط باید بدوم تا نرسم قرار نیست به جایی برسم وظیفه من فقط دویدن است، نه رسیدن و خانه آرامش بودن کنار چند دوست. و دور دستها کسی منتظر است لذت هم صحبتی مهر باز هم دیر شد باید زود بخوابم . . . صبح باید زود بیدار بشوم تا زود. . .

[44. رنگ آسمان]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

En güzel deniz

Henüz gidilmemiş olanıdır

En güzel çocuk

Henüz büyümedi

En güzel günlerimiz

Henüz yaşamadıklarımız

Ve sana söylemek istediğim en güzel söz

Henüz söylememiş olduğum sözdür

 

Nazım Hikmet Ra

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

زیبا‌ترین دریا

هنوز ناشناخته مانده

زیباترین کودک

هنوز در حال بزرگ شدن است

بهترین روزهامان

روزهایی‌که هنوز نرسیده‌اند

و بهترین حرفی که میخواهم برای تو بگویم

حرفی است که هنوز بر زبان نیاورده ام.

 

ناظم حکمت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگردان به فارسی:  آدالار

[43. 24 ساعت]

 

 

 

 

 

با تشکر فراوان از جناب لارسپیوای عزیز  بابت دعوت از اینجانب یرای طبخ آش پشت پا برای خودم.

 

 

 

 

1. اگر قرار باشد که یک سال دیگر بمیرم، مواظب خودم خواهم بود که تصادف نکنم یا از بلندی پرت نشوم، تا زود تر نمیرم. تلاش برای زنده ماندن همان کاریست که در آن 24 ساعت هم خواهم کرد. کمتر کسی و شاید هچ کسی در آن 24 ساعت خودکشی به فکرش خطور نکند. من خیلی کار ها را انجام نمی دهم نه به خاطر اینکه قرار نیست 24 ساعت دیگر بمیرم. به خاطر این است که به مرگ فکر نمی کنم، و کارهایم می ماند برای شاید وقتی دیگر.

و عمر من در برابر عمر بشر کمتر از همان 24 ساعت است و همان نفر اول شاید قصدش به چالش کشیدن این که چرا، شاید وقتی دیگر؟

 

2. راستش هیچ وقت از مرگ نترسیده ام، و برایم چیز عادیی بوده و فکر میکردم با آقای اجل راحت کنار خواهم آمد. اما وقتی قرار بود در خوابی بمیرم زار زار گریه می کردم، و از آن روز فکر می کنم نترسیدنم از مرگ به خاطر عدم درک صحیح و ماهوی از مرگ باشد.

و من هنوز هم درک صحیحی از مرگ ندارم.

 

3. و اما مقلی خان،

یحتمل ناراحت می شوم و شاید گریه هم بکنم، بخشی از این 24 ساعت آخر را حتما به حالات و رفتار اطرافیان فکر خواهم کرد، کاری که الان هم گاهی می کنم و دردناک است. همیشه فکر کردن به اتفاقات بد، دردناک تر از خود اتفاق است.

به کسی زنگ نمی زنم. مرگ صفر است، و اگر باکسی صد بار حرف زده باشم و یک بار دیگر، حاصل جمع  صد و یک، چه فرقی خواهد کرد،درنهایت حاصلضرب صفر است.

واینکه من نیهیلیست هستم یا نه!   تاثیری در پوچ بودن دنیا ندارد...

فکر کردن به مرگ هم معده ام رو تعطیل کرد، فکر نمی کنم چیز زیادی بخورم. اما چند پیک را خواهم زد تا شیخی که بر سر جنازه ام به رکوع می رود سرمست از بوی دهانم بر خیزد.

پشمینه پوش  تند خو،  از عشق  نشنید ست  بو

از مستی اش رمزی بگو، تا ترک هشیاری کند

و بر سبیل عادت مآلوف تفعلی بر دیوان خواجه نیز از یاد نخواهد رفت.

اگر روز تعطیل نباشد چندرغاز پولم را هم از بانک می گیرم که هیچ مفت خوری هفتاد درصدش را به اسم مالیات بالا نکشد.

فکر می کنم در کل کار زیادی نمی شود کرد به جز منتظر جناب اجل ماندن. و تلف کردن 24 ساعت مثل همه 24 ساعت های دیگر. کاری که همین الان به خاطرش لقب استاد بزرگ اتلاف وقت را با خودم یدک می کشم. همین!

 

 

 

 

 و این دوستان دعوتند

 

 

 مهر و ماه

ندای آسمانی

استاد شریفیان

یکی از رهگذران آسمان

 

 

 

 

 

 

[42. عیب من]

 

 

 

 

عیب کار اینجاست که من

 '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم ''

اشتباه می کنم .

 خیال میکنم آنچه باید باشم ، هستم .

در حالیکه آنچه هستم ، نباید باشم  !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

" شاملو و شاید آندره ژید"

[41. کرم]

 

 

 

 

 

وقتی  به  ماهیگیری  میروی

و نمی خواهی ماهی بگیری

نبردن    کرم   کافی   نیست

گاهی ماهی قلاب خالی را گاز می زند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[40. هنر افتادن]

 

 

 

 

 

"شما به سرعت داريد مي‌افتيد. به لحن ناله‌اي فكر كنيد كه بعد از افتادن بايد سر دهيد، زماني براي تفكر يا گرفتن چيزي نيست. سقوط خوب در اين جهان اقبال كم‌نظيري است رفيق."

                                                                           -نرغال-

 

 

 

 

سقوط همیشه افتادن به جایی پست تر نیست، شاید حرکت باشد به نقطه بالاتر که نسبت به هوایش آلرژی داری. و یا افتادن به جایی که هستی از جایی که می خواستی باشی. سقوط همیشه با سرعت جی از ارتفاع اچ نیست. گاهی ایستادن است در سیمانی که خشک می شود به سرعت نسیم بهاریی که گونه هایت را نوازش می دهد و تو خیره بر افق مانده ای و چیزی درون تو می شکند با سرعتی بیشتر از جی و وزن تمام جهانی که بر پلکهای توست. آسوده چشمهایت را ببند، " شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش، که تا یک دم بیاسایم زدنیا وشرو شورش"  آرامش سقوط را دریاب، نرفتن نیز خود رفتنی دیگر است به جایی که نمی خواهی.

راستی دیوانه، در جهان مسطح هم جایی برای سقوط هست یا است؟ و اگر انشتین پایین یک صد طبقه منتظر من باشد و من مستقیم به او نزدیک شوم سقوط است یا پرواز؟ و آیا پرندگان به حال من غبطه خواهند خورد؟

نباید زیاد تکان بخورم، پاهایم زخم می شوند! چشم هایم را می بندم و با خود زمزمه می کنم:

"درك ماهوي و صحيح از هنر چگونه افتادن، از تلاش بيهوده براي ايستادگي برتر است. زيبايي سقوط و آسودگي در فرود، رويايي است كه آسمان خوابش را هم نخواهد ديد."

                                                                            -نرغال-

[39. کوچه های غریب]

 

 

 

 

 

 

 

بی    آشنای     من

کوچه های این شهر

با    من   غریبه   اند

 

 

یک اتفاق ساده

یک حرف دشوار

در دلت می شکند چیزی را

شک  برت  میدارد!

مشکل از عابد  بود

یا که عبدش کم بود

یا   که  معبود  نبود

یا . . .

 

 

   

 

 

 

 

 

رموز مستی و رندی، زمن  بشنو نه از حافظ

که  با جام و قدح هر شب، ندیم ماه و پروینم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[38. بدویم؟]

 

 

 

وقتی قرار است بدویم

                              و بدویم تا هیچستان

تا برسیم به هیچ

                            چه فرقی میکند

        باهم بدویم یا تنها !؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[37. نرغال]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و نرغال فرمود:

 

بعد از مردن، هر كسي شكلي مي شود

چه روي كاغذ، چه بيرون آن

چه من ببينم چه نه

تو هماني كه خواهي بود

 

 

     نوزده ديماه/سنه يكهزار و سيصد و هفتاد و نه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.۱   من که آنجا نبوده ام، اما فرموده متواتر است. 

 

 

 

 

 

 

 

تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"محمدرضا عبدالملکیان"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[34. 15سال]

 

 

 

نمی دانم چند بهار از عمرت گذشته است

ولی من زمستان هایم را می شمارم.

 

 

 

 

پی نوشت:

1. یه کاسه آب خنک از دوست، که هر چه از دوست رسد، نکوست

2. زیر سایه ی درختای سیب، سیبی که یه لقمه چپ شد، هنوزم مزه اش رو زیر زبونم حس میکنم

3. سیزده بدر، پارسال، پیارسال، همه این سالها، جمعه ها،     ده تا، صد تا  . . .

4. "مرزه داغی" ، " جغاتی" ، غروب  و نوازش آرام باد

5. عصر چهارشنبه، عید، سیزده بدر، غربت، من گریه کردم

6. هر دو هفته یک بار، زیارت دوتا چشم، که یه دنیا بودن

7. تیرماه 80، اتاق پایین حیاط، گریه آدم رو سبک میکنه

8. یه تحقیق، یه ترجمه، یه پاکنویس، چند تا دوست خوب

9. یه رنو، 25 کیلومتر راه، یکی نبود، دو تا بود یه روز ...، یه شب تلخ، (چقدر به سرود ملی آمریکا خندیدیم)

10. زانوی غم بغل گرفتن یه دوست، دیگه نمی خوام ببینم

11.باید برمی گشتم، ولی یه سر یه بغل می خواست، یه بغض برا ترکیدن، باید می موندم.

12. پایین پوست درخت چنار، بالاتر کاغذ چروک، با یه سقف حصیری،  گرمی بودن چند تا دوست

13. شبکه، خطا، 6 ساعت اتوبوس، یکی همراه منه

14. تبریز،کافه سناتور، یه ورودی، تو کار یا ...؟ یه هاپو با یه قلب قرمز، یه روز بهمن ماه قلبش . . .

15. اورمیه، آپادانا، 15 بهمن، 27 اسفند

هیوای خوبم،

ما باهم یاد گرفتیم، باهم شمردیم.

 

[33. زمین هم درد دارد]

 

 

 

مي چرخد ، اين زمين مي چرخد انگار گهواره باشد به سان مادري دلسوز  كه اورا در آغوش مي كشد و در اتاق آرزوهايش اين سو آن سو مي رود و مي چرخد تا كودكش را آرام كند ، اين زمين مي چرخد !به سان عاشقي دلسو خته كه به سماع بر خواسته است و مي رقصد و مي چرخد تا خود را براي لحظه ايي هم كه شده رها كند ، اين زمين مي چرخد !

گويي زمين هم در دلش دردمندي خوفته دارد ! گويي در خاك دلسوخته ايي خفته است كه دلش از جنس سير و سركه باشد 

هيهات !!!

زمين تاب كشيدن درد دلسوخته هاي در خود خفته را ندارد و چون كودكي  دردمند كه اشك مي ريزد و دور خود مي چرخد ، اين زمين مي چرخد !

..............................

 

خيلي سخت است ! زلالي خاطرات خود را به خاك بسپاري !

سخت است ، خيلي سخت است

نيمه تن خود را " اي جان خود " را به خاك بسپاري

سخت است خيلي سخت است !

چه عاشقهايي كه ناكام معشوقه خود را به خاك سپردند ، چه معشو قه هايي با چشمان اثيري عاشقان پاك باخته خود را به دست اين خاك سرد داده اند ، خدا حافظ ،  بدرود، و آغاز اشكي هميشگي

مادري با دلي نازك تر از گلبرگ سپيد گل ياس كودك شيرين تر از " بوسه معشوق " را به خاك تقديم كرده است

و پدري براي هميشه و بدون انكه صورت دختر نازش راببوسد  رفته است  !

اي خاك اي خاك

چه درد دل داري تو !!!  حرفها بر دل تو خفته است ، آرزوها، ناكامي ها ، رازها رازها رازها ،

و تو تاب تحمل داري !!؟؟

شايد براي همين هست كه دور خود مي چري !!؟

 

 

 

 

 شهرام

[32. چهار شنبه]

 

 

 

همه می گفتند امروز عید است!
امروز فقط چهار شنبه بود.

 

 

 

[31. شوخی عشق]

 

 

 

 برای آنکه شوخی عشق را در خنده معنی می کند

و لبخند چشمانش شور زندگی را در روانم جاری می سازد

سرزندگیت پایدار، لبخندت جاودان

 

 

گفتم: دوستت دارم

گفت: منم

 

چشم دل را پیشکش کردم

گفت: قبول میکنم، ولی مال خودم رو لازم دارم

 

گفتم: دلم خانه توست

گفت: یه دل میخوام مثل مال خودم

دو نبش، دو کله، یه ورودی، یه خروجی

 

گفتم: دل کوچیکم، مثل دل قناری واسه تو می تپه

گفت: قناری مال قصه هاست، کمتر از 150 متر راه نداره

 

گفتم:

" من با سمند سرکش و جادویی شراب، تا بیکران عالم پندار رفته ام"

گفت: مبارک! سمند خریدی؟

 

گفتم:

"دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد"

گفت: دیازپام بخور ارزونتره

 

گفتمش: قیمت عشق گران است

گفت: مگه فیش موبایلت چند اومده؟

 

گفتم: ای عشق! دلتنگ دو چشم مست توام

گفت: دیروز یه جا آش خوردیم، خیلی خوشمزه تره

 

گفتم:

" زمستان در راه است، و دستان من گرمی دستان تو را می طلبد"

گفت: یه پالتو گرفتم، با شال جدیدم همرنگ تره"

 

گفتمش: سرخی عشق ز خون دل عاشق هاست

گفت: منم گرانیت قرمز دوست دارم

 

گفتمش: خون جگر می خورم از دست تو و چشمانت

گفت: کی 206 جیگری برام میخری؟

 

"چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین"

گفت: چی زل زدی به من، پاشو بستنی ها رو حساب کن بریم

 

گفتمش: بنگر مرا، معشوق قلبت خود به قربانگاه چشمت آمده

گفت: به تعداد موهای سرت معشوق در قبرسان دلم خوابیده اند

 

گفتم:

" یه روز تو هم عاشق میشی، دل به کسی میبندی

اون روز میبینی عاشقی، گریه داره نه خنده"

گفت: آره، اهنگ جدید شهرام ک... رو شنیدی؟

 

گفتمش: آخر نکته ای از عشق گو . . .

گفت: تو جیب جا میشه، ولی جیبت ماستی میشه

 

گفتم بهش: قلبمو با یه sms برات فرستادم

گفت: آره، فکر کنم دیدمش، پاک کردم، چی نوشته بودی!؟!

 

گفتم: در این روزگار سرد، گرم از عشق توام

گفت: کیلو چند؟ ب... بهش، چرا پتو نداری؟

.

.

.

و ندانست

انجماد روحم از سردی قلبش و یخ نگاهش بود!

 

-----------------

بالا رفتیم دوغ بود

پایین اومدیم دوغ بود

همیشه همه جا دوغ بود

قصه ما ماست بود

ماست ما راست بود

راست ما ناراست بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همین!

[30. گل نرگس]

 

 

 

 

پرواز گل نرگس

در نسیم بهاری را

 گریزی نیست،

ومن سرشار از شقایقم

. . .

[29. خدا شو]

 

معشوق همه بهانه ایست

عاشق نباش !

خودـ عشق باش . . .

تا خود خود خدا شوی.

[28. رباعیات]

 

 

امروز در این شهرچو من یاری نیست

           آورده  به  بازار و خریداری  نیست

                                                                                

آن کس که بدو رای، خریدارم نی

           وان کس که خریدار، بدو رایم نی

     

                                                                  

 

 

رباعیات

 

[27. Breaking in  time]

 

Time goes by so slowly
&
.time can do so much

. . .

Time goes by so slowly
&
.time didn't made any thing yet

. . .

Time goes by so slowly
&
.time can't do any thing

. . .

 

[. . . ]

 

بت من!                                                                  

بت یخین من!

برف ابهت توست

                   و غرور من است که بر زمین جاریست . . .

[25. فال]

 

هر کـه شد محرم دل در حرم یار بـماند
وان کـه این کار ندانست در انکار بـماند


اگر از پرده برون شد دل من عیب مکـن
شـکر ایزد کـه نه در پرده پندار بـماند


صوفیان واستدند از گرو می همه رخـت
دلـق ما بود که در خانه خـمار بـماند

هر می لعل کز آن دست بلورین سـتدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بـماند


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفـت
جاودان کـس نشنیدیم که در کار بـماند


گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصـل و بیمار بـماند


از صدای سخن عشـق ندیدم خوشـتر
یادگاری کـه در این گنـبد دوار بـماند

 
داشتـم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
خرقـه رهن می و مطرب شد و زنار بماند


بر جمال تو چـنان صورت چین حیران شد
کـه حدیثش همه جا در در و دیوار بماند

بـه تماشاگـه زلفـش دل حافظ روزی
شد کـه بازآید و جاوید گرفـتار بـماند

۲۱/۱۱/۸۵      ۴:۱۰ بامداد

 

 

کافی نت زند  ۵:۱۵ بعد از ظهر

[24. آبی، خاکستری، سیاه]

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

...


من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود


...

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

...


وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

...


دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

...


سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

...


گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد

...

 
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

...


من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

...


قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد

...


من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟

...


حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟

...


سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

...


من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

"حمید مصدق"

 

[23. طعم گس شراب]

 

انگار طاعون زده به تولد امسالم

و فوران شراب . . . 

بی شک همان،  همان سرخ فامی بود

که امروز صبح طعمش را بر لبانم حس کردم 

و گریه نکردنم

که دوای دردم نیست...!

 

 

"وقتی کلمات کم می آورند

سکوت آغاز می شود"

...

 

 

[22. شراب]

 

 

باران نام من است

وقتی حضور تو را کم دارم،

خورشید من در پس پلکهای  توست

و بوسه ات رنگین کمان بعد بارانم،

اسمان ابریم محتاج چشمان توست محبوبم!

 

. . . . . . . .

 

شراب همه بهانه است

من مست هست های توام

و تشنه خماری چشمانت

وقتی تو نیستی

دیگر شراب هم ...!

"جز تا کنار بستر خوابم نمی یرد

 

. . . . . . . .

  

من ترنم اوای بهشت را در صدای تومی شنوم.

و شرمنده گیسوان توست، تن پوش حریر بهشتیان

کی می توان یافت گیرایی لبخند تو را در شراب تحت الاشجار

بهشت جاودان بهارم، جاری حضور توست  کوثر من

 

. . . . . . . .

 

و چشمانم، پایان رگهای من است

در انجماد نبودنت

و مژگان بلندت

دلیل تداوم فوران شراب روی گونه هایم.

 

. . .

 

 

 

 

 

..................................................................................................

"استاد مشیری"

[21. یلدا بازی]

 

یه بازی با حال که از اینجا شروع شده.

1 _ اول بگم که من از این بازی خیلی خوشم امد و اگه یکم دیر نوشتم دلیلش مشغله کاری بود البته نه اینکه اتم کشف کنم هان ! نه بابا به خاطر اینکه من تو دو تا اداره کارمند رسمی دولت هستم ! چطوری اش رو هم نپرسید که این یک راز هستش بین من و اون 30 _ 40 نفری که می دونن .

2 _ شنونده خیلی خوبی هستم و معمولا سنگ صبور دوستانی هستم که بیشتر کوه غم هستند تا دوست . شخصیتم کمی درونگرا و منطقی هستش , ولی از احساس هم بی بهره نیستم. ساز نمی زنم ولی بالاخره یه روز یاد میگیرم. تار، سه تار، پیانو...

3 _ در جمع کم حرفم و ترجبح می دهم بیشتر بشنوم ولی در جمع های دوستانه و صمیمی حتما بالاخره یکی بهم میگه کم حرف بزن . اگر هم کسی نگه بالاخره فکم خسته می شه و میرم یه چای می خورم .

4 _ بر عکس این دو سه  , چهار ماه آخر که زیاد می خورم , می تونم دو روز فقط با چایی زنده بمونم و به کار هام هم برسم .

5 _ از وقتی که با امین وسط زمستون و در ارومیه تونستیم دو هفته با موتور خونه خاموش ( خونمون کارت سوخت نداشت گازوئیل مون .... ) و بدون آب ( آب خونه رو بخاطر بدهی .... ) زندگی کنیم و با برف ماکارونی دم کنیم اسم خودمون رو گذاشتیم کماندو .

6 _ از  تنهایی و نور کم خیلی خوشم میاد می تونم یک روز تمام رو رو مبل به شکلهای مختلف بشینم و آهنگ گوش بدم و هیچ کاری نکنم ( بقول هیوا استاد اتلاف وقت )

7 _ بچه که بودم با دوستم تو حیاط خونه بازی می کردیم وقتی می خواستیم فارسی حرف بزنیم اسم هر چیزی رو که به فارسی نمی دونستیم به ترکی می گفتیم  فقط غلیظ تلفظ می کردیمش .

از همون بچگی  و هنوز هم به تقدس این شماره اعتقاد دارم .

 8_  دفعه اول که نشستم پشت کامپیوتر و وصل شدم اینترنت یه صفحه باز کردم و یا هو باز شد و وقتی یه آدرس دیگه نوشتم یاهو رفت ادرس جدید باز شد هر کاری کردم  نتونستم همزمان دو تا صفحه باز کنم قطع کردم و کامپیوتر رو خاموش کردم . 

9 _ با واژه نمی دانم غریبه هستم و اگر ازم سوالی بپرسند حتما باید یک جوابی بدهم حتی اگر بلد نباشم می گم که:  مطمئن نیستم ولی فکر کنم که ...

10 _ در ایجاد روابط جدید ضعیف هستم و راحت نمی توانم دوست جدید پیدا کنم  وبا آدمای جدید راحت ارتباط برقرار کنم مخصوصا با جماعت نسوان، برای همین دوستان کمی دارم ولی با همون تعداد کم خیلی صمیمی هستم و معمولا همه دوستانم از دیدنم و بودن با من خوشحال میشن. ( خیلی خودمو تحویل گرفتم ؟   دیگه ! ) و البته من هم همه اون دوستای کم رو واقعا دوست دارم .

11 _  بچه که بودم همیشه فکرمی کردم که بالاخره یک روز یک تغییر کلی خواهم کرد، بعدها فهمیدم که هر روزی میشه تغییر کرد، به شرط اینکه تغییر کرد.

12 _ عاشق پیاده روی هستم  مخصوصا وقتی که حالم خوب نیست خیلی آرومم می کنه . یک بار از ساعت 9 شب تا 2 صبح در حالی که یه برف سنگین می بارید پیاده راه رفتم

13 _ به نحسی ایش اعتقاد ندارم ولی زیاد هم ازش خوشم نمیاد (مخلص امین جان  :d )

14 _ از مهمونیهای کوچیک و خیلی بزرگ که هیچکی به هیچکی نیست خوشم میاد ولی از مهمونی بزرگ خوشم نمیاد  .  کادو گرفتن خیلی خوشحالم می کنه ولی اندازه کادو دادن برام لذت بخش نیست .  وقتی کادو میگیرم تشکر کردن در حد لطفی که بهم شده برام سخته  ولی دیدن برق چشمای اونی که از من کادو گرفته یه دنیا می ارزه .

15 _ از دورغ بدم میاد نه اینکه فقط دروغ نگم، سعی میکنم کاری نکنم که مجبور بشم دورغ بگم . به نظرم انجام یک کار غلط و نگفتنش عین دروغ گفتن زشته . سعی میکنم که کاری رو بخاطر خودخواهی خودم در حالی که می دونم غلط هستش با دلایل مختلف توجیحش نکنم که درسته.

16 _ از آهنگهای ( لی لی مال من لی لی ماله تو ... ) , ( رفتی و گفتی که از دوری تو .... )  و ...  بدم میاد و ارزش خاصی برای عشق و دوست داشتن قائل هستم و این شعر استاد مصدق رو همیشه زمزمه می کنم:

 سخن از مهر من و جور تو نیست،  سخن از متلاشی شدن دوستی است، وعبث بودن پندار سرورو آور مهر

17 _ ورزش کردن رو بیشتر از نگاه کردنش دوستش دارم . فوتبال، بدمینتون و تنیس رو به بقیه ترجیح می دم. هیچوقت اسب نداشتم و سوارش نشدم ولی از سوار کاری خوشم میاد، کوهنوردی، که نه! گاهی کوهپیمایی میکنم، شنا هم که برام بیشتر تفریح هستش تا یه ورزش. البته بدن سازی هم که ورزش نیست، جزو وظایف روزانه است.

18 _ در زندگی بیشتر نسبی گرا هستم و دوست دارم بیشتر نسبت به اتفاقات اطرافم بیننده باشم تا قضاوت کننده یک طرفه، ولی اخلاق رو یک چیز مطلق می دونم. کمتر از کسی ناراحت میشم. اگه کسی در حقم بدی کنه سعی میکنم با خوبی جوابش رو بدم و اگه دوباره بدی کنه منم باز خوبی میکنم چون معتقدم وقتی طرف در بدی کردن اصرار داره، من چرا از خوبی کردن دست بکشم، بجای اینکه از این جور آدما عصبانی بشم بیشتر دلم به حالشون می سوزه.

19 _ با اینکه تا این اواخر یک کتاب از خواجه برای خودم نداشتم ولی از وقتی یادم میاد اگه شبی یه غزل ازش نخونم راحت نمی خوابم  این هم فال دیشبم :

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نوع آدمی

 

20 _ فقط یک نفر که توضیح نمی خواد مثلا هیچکس.